مي خونمشون   
 آرشيو    
 


یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۱  

نه تنها قرار بود برام عکس ها رو بفرسته این جناب غول بلکه قرار بود عکس توی وبلاگ گذاشتن رو هم یادم بده . به قول فرنگ رفته ها not only ...but also .
از یومیه ها اما که بگذریم ... دیدار دوستان عزیز بعد از چند ماه ( گیرم که هنوز چندین ماه نشده بود و هنوز هم جای آنها که چندین ماه است ندیدیمشان خالیست) لطفی سخت مضاعف داشت. چقدر آدم این جور وقتها از غربت می ترسد. بعضی چیز ها هست که به قول یارو مثل خوره روح را می خورد. ترس از غربت هم یکیشان . غول جان ... کجا می خوایم بریم ؟؟؟ به نظر من بیا تا وقتی که زیر پر و بال خوانواده مان جایی هست بمانیم... آنقدر که با تیپا بندازندمان بیرون . بعدش هم خدا بزرگ است .

سروش ۳:۱۱ ب.ظ.