مي خونمشون   
 آرشيو    
 


سه‌شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۱  

اين هم شهاب
اين هم شهاب باران


گويند ( واسه دوستاني که اينجوري نوشتن را حال خوش مي آيد)...
گويند در فلان ديار و بهمان صحاري و در تقارن برج قمر و عقرب مي توان بر پهنه افلاک مر شهاب هاي ثاقب را ديد که از سويي به ديگر سوي مي شتابند . دوستي حکيم و دانشمند مرا بگفت .
بيت :
بدين مژده گر جان فشانم رواست

راکب سياره اي گران سنگ بدان ديار شتافتيم در معيت دوستان و فضلا و غولان تبتي وديسکانکتد جاتران و از هر جايان ( اين يکي تقصير اسم وبلاگشه . آدم خوب نيس اسم وبلاگشون اينطوري انتخاب کنه ) و جز آن غريب و بعيد .
نيم راه نرفته بود که درميان کاروان تجار و ملاکين گرفتار آمده بسيار به کندي راه پيموديم چنان که هر فرسنگ را به شبي...
( در اينجا بخشي از نسخه دستنويس مفقود شده ولي محققان معتقند مه پيرامون سختي راه و نا مناسبي امکانات و ساندويچ کالباس بوده است )
... چون از تپه به بالا مي رفتيم بر پاي و بار استران بر دوش آخرين شهاب ثاقب رويت شد روان از اين سوي فلک بدان سوي . باري در فراق شهاب و حضور برودت زير آسمان باريتعالي ساعات بگذرانديم به خوشي و شعف و نه جز آن و بياموختيم صور افلاک را چون دب اکبر و اصغر و خوشه پروين را .
باري ( دوباره؟ اين مورخ جهانگرد انگار که آيين نگارش حاليش نبوده ) گاه پگاه عزم بازگشت کرديم راکب سياره پيشين و به سختي دو چندان ( از اين جمله بود که حدس زديم که بخش مفقوده نيز به اعتراض امکانات رفاهي اختصاص داشته ) و صلاه ظهر فرا نرسيده بود که در موطن بوديم شاکر پروردگار .
ستايش مر آن را که حي جاويد است.


پ.ن. جملات با حروف خوابيده از مصحح متن
پ.ن. جاي هر کي نبود خالي
پ.ن. جدي مي گم

سروش ۳:۴۱ ب.ظ.